X
تبلیغات
نوای ایرانی - تاج اصفهانی (ابوعطا) ، ایرج (وامق و عذرا) ، دلکش (ترانه ها)

"سه تن از استادان بزرگ موسیقی ایران، تاج اصفهانی ، حسن کسایی ، جلیل شهناز در حدود ده سال پیش قطعاتی از ردیف موسیقی ایرانی را با هم اجرا کرده اند که تا حالا پخش نشده است . ابوعطا را با آواز تاج ، نی کسایی و تار شهناز بشنوید"

بخت آیینه ندارم که در او می نگری

خاک بازار نیرزم که بر او می گذری

من چنان عاشق رویت که زخود بی خبرم

تو چنان فتنه خویشی که ز من بی خبری

 

 

مخوان ز دیرم به كعبه زاهد، كه برده از كف دل من آنجا
به‏ناله مطرب، به‏عشوه ساقى، به‏خنده ساغر، به‏گریه مینا
به عقل نازى حكیم تا كى، به فكرت این ره نمى‏شود طى
به كنه دانش خرد برد پى، اگر رسد خس به قعر دریا
چو نیست بینش به دیده دل، رخ ار نماید حقت چه حاصل
كه هست یكسان، به چشم كوران، چه نقش پنهان چه آشكارا
چو نیست قدرت به عیش و مستى، بساز اى دل به تنگدستى
چو قسمت این شد ز خوان هستى، دگرچه خیزد ز سعى بیجا
ربوده مهرى چو ذره تابم، از آفتابى در اضطرابم
كه گر فروغش به كوه تابد ز بى‏قرارى درآید از پا
در این بیابان ز ناتوانى، فتادم از پا چنان‏كه دانى
صبا پیامى ز مهربانى ببر ز مجنون به سوى لیلى
همین نه مشتاقِ آرزویت، مدام گیرد سراغ كویت
تمام عالم به جست‏وجویت، به كعبه مؤمن به دیر ترسا

دانلود

 

وامق و عذرا (عنصری)

 

درباره داستان وامق و عذرا :
داستان عاشقانه وامق و عذرا افسانه ای كهن است چنانكه در كتاب مجمل التواریخ و القصص آمده است. «اندر آخر داراب بن داراب قصه وامق و عذرا بوده است در سرزمین یونان بعضی گویند در عهد پدرش» به سخن دیگر چنانكه از نام جاها و اشخاص كه در آن آمده است از افسانه های عشقی یونان كهن است كه در زبان فارسی راه یافته است، و در طی قرون سرایندگانی آن را به نظم آورده اند. نخستین بار عنصری شاعر معروف معاصر محمود غزنوی آن را به رشته نظم كشیده است اما از این اثر جز اشعاری پراكنده به جای نمانده است. پس از عنصری فصیحی جرجانی شاعر در بار عنصر المعالی به همین نام داستانی پرداخته است كه از میان رفته است. ضمیری اصفهانی متوفی به سال 973 قتیلی شاعر معاصر سلطان یعقوب نیز این قصه را به صورتی كه با اصل آن مطابقت تمام نداشته به نظم در آورده است و در جریان حوادث مفقود شده است محمدعلی استرآبادی متخلص به قسمتی، خواجه شعیب جوشقانی، شیخ یعقوب كشمیری، حاجی محمدحسین شیرازی معاصر فتحعلیشاه،صلحی، اسیری تربتی، ظهیری اصفهانی و برخی سرایندگان دیگر نیز مثنویهایی بدین نام پرداخته اند. بر آنچه گفته شد باید افزود آثار این سرایندگان تنها با داستان عاشقانه وامق و عذرای عنصری همنام بوده و از نظر تركیب و احتوا با آن مطابقت تمام نداشته است و نیز گفتنی است كه این افسانه عشقی بارها به زبانهای تركی و اردو برگردانده شده و چنانكه محمودبن عثمانی لامعی شاعر ترك زبان معاصر سلطان سلیمان دوم پادشاه عثمانی افسانه وامق و عذرا را به زبان تركی به رشته نظم كشیده است. نام وامق و عذرا در شمار دلدادگانی است كه در زبان فارسی علم شده است، چنانكه غزل سرای نامی سعدی شیرازی در غزلیات و قصاید خود نه بار، مولوی یك بار ، و خواجه عماد فقیه معاصر حافظ چندبار از این عاشق و معشوق نام
برده اند.
در پایان این مقدمه كوتاه و نارسا چند بیت از منظومه صلحی به منظور نمایاندن توانایی او در داستان سرایی آورده می شود. این ابیات بیانگر اعتراض و طعن مادر عذرا به دخترش است كه چرا پسر عمش را به شوهری نپذیرفته و دل به وامق بسته است.
چو مادر گفت: شوهر را میازار
بگفتا: آید از شوهر مرا عار
بگفتش: در نسب باشد مرا یار
بگفتا: نیست مارا با نسب كار
بگفتش: جز خدایی جفت كس نیست
بگفتا: این چنین جفتم هوس نیست
بگفتش: می كشی تا كی جفایش
بگفتا: تا دهم جان در هوایش
بگفتش دل به غم دادن نه نیكوست
بگفتا: غم نباشد چون غم اوست
بگفت: از بستن و كشتن نترسی
ز بیداد پدر وز من نترسی
بگفتا: از خدا می ترسم و بس
ز قهر كبریا می ترسم و بس
بگفت: از عاشقی عیب است از زن
بگفتا: این هنر شد قسمت من

چنانكه اشاره شد از وامق و عذرای عنصری جز ابیاتی پراكنده به جا نمانده همچنین از دیگر اشعارش جز آنچه، در بعضی فرهنگها و برخی جنگها ضبط شده نشانی نیست، و این است چند بیت از سروده هایش
جهان گاه نرم است و گاهی درشت
گهی روی با ما بُوَده گاه پشت
سخن كان بگویی و ناری به جای
بود چون دلی كاندر او نیست رای
ز گفتار ریزد همه آبروی
بكن آنچه گویی وگرنه مگوی
اگر كرده ناگفت بیند كسی
به از گفته ناكرده باشد بسی
چو بیدار دارد به چیزی شتاب
روانش به شب آن نماید به خواب
سخن هر سری را كند جاه دار
سری را كند هر سخن چاره دار

***************

 

در زمانهای قدیم فلقراط پسر اقوس بر جزیره كوچك شامس حكومت می كرد. این پادشاه فرمانروایی خودكامه و ستمگر بود، اما به آباد كردن سرزمین خود شوق بسیار داشت. او در آن جا بتی بر پا كرد كه یونانیان او را مظهر ازدواج و نماینده زنان می شمردند.
در شهر شامس كه همنام جزیره بود دختر جوان و زیبا و دلارام به نام یانی زندگی می كرد.
فلقراط چون روزی روی این دختر را دید به یك نگاه دلباخته او شد، و وی را از پدرش خواستگاری كرد. چون خبر ازدواج این دو بگوش مردمان این جزیره و جزیره های دور و نزدیك شامس رسید مردمان با سر و بر آراسته
سرایندگان رود برداشته اند
به نیك اختری راه برداشته اند
و تا یك هفته از بانگ و نوای چنگ و رباب مردمان را خواب و آرام نبود. چون یانی به قصر حاكم درآمد، و آن دستگاه آراسته و آن بزرگی و حشمت را دید در گرو محبت همسر خود نهاد و جز او به هیچ چیز نمی اندیشید.
حاكم شبی به خواب دید كه درخت زیتونی بسیار شاخ میان سرایش رویید و به بار نشست آن گاه به حركت درآمد، به همه جزایر اطراف رفت. و از آن پس جای خود بازگشت، خوابگزاران گفتند شاه را فرزندی می آید كه كارهای بزرگ كند.
چنین روی نمود كه پس ار مدتی یانی دختری به دنیا آورد كه
هر آن گه او بوی و رنگ آمدی
چون بر گل و مشك تنگ آمدی
چون از جامه آن ماه برخاستی
به چهره جهان را بیاراستی
نامش را عذرا نهادند
چون یك ماه از تولد او گذشت به چشم بینندگان كودكی یكساله می نمود. در هفت ماهگی به راه رفتن افتاد، و در ده ماهگی زبانش به سخن گفتن باز شد. چون دو ساله شد دانشها فراگرفت و در هفت سالگی اختری دانا و تمام عیار گردید. چنان زودآموز بود كه هر چه آموزگار بدو می خواند در دم فرا می گرفت. در ده سالگی در چوگان بازی و تیراندازی سرآمد همگان شد.
به نیزه كه از جا برداشتی
به پولاد تیز بگذاشتی
بسی برنیامد كه به عقل و تدبیر و رای از همه شاهزادگان و نام آوران درگذشت، و چندان دانش اندوخت كه از آموختن علم بیشتر بی نیاز شد.
فلقراط عذرا را در پرده نگه نمی داشت و اگر دشمنی به كشور او روی می نهاد دخترش را فرمانده سپاه می كرد و به میدان جنگ می فرستاد. باری، عذرا در نظر پدرش گرامی تر از چشم و جانش بود. او افزون بر این هنرها چنان زیبا روی طناز و دلارام بود كه هر زمان از كوی و بازار می گذشت چشم همه رهگذران به سوی او بود و همه انگشت حیرت و حسرت به دندان می گزیدند. چنان روی نمود كه مادر وامق كه نوجوانی با هنر و هوشمند بود مرد و پدرش ملذیطس زنی دیگر گرفت كه نامش معشقرلیه بود. این زن دیو خویی بد آرام و بد سرشت و بد كنش بود و جز به فسادانگیزی و غوغاگری هیچ كام نداشت و گفته اند:
زن بد اگر چون مه روشن است
میامیز با او كه اهرمن است.
هر آن مرد كو رفت بر رای زن
نكوهیده باشد بر رایزن
برای زن اندر ز بن سود نیست
گر آتش نماید بجز دود نیست
این زن سنگدل و خیره روی و كارآشوب بود، پیوسته به نظر تحقیر و كینه وری به وامق
می نگریست و چندان نزد پدرش از وی بد گویی می كرد كه سرانجام ملذیطس مهر از او برید و جوان چون خود چنین خوارمایه و بی قدر دید در اندیشه سفر افتاد. از بد حوادث پروا نكرد و به خود گفت:
همان كسی كه جان داد روزی دهد
چو روزی دهد دلفروزی دهد
وامق چندگاهی درنگ كرد تا همسفری موافق و سازگار پیدا كند، و چون فهمید كه نامادریش قصد كرده كه او را به زهر بكشد در عزم خود مصمم تر شد. او را دوستی بود هوشمند و سخنور به نام طوفان
جهاندیده و كاردیده بسی
پسندیده اندر دل هر كسی
روزی او را دیدار و از قصد خود آگاه كرد و به وی
چنین گفت: كای پرهنر یار من
تو آگاهی از گشت پرگار من
و نیز می دانی كه زن پدرم چگونه كمر به قتل من بسته است و چون به هیچ روی نمی دانم دلم را به ماندن نزد پدرم و مادرم رضا و آرام كنم می خواهم به سفر بروم. طوفان در جوابش گفت: دوست خوبم تو بیش از آنچه مقتضای سن توست هوشمند و خردوری، اما چون بخت از كسی برگردد چاره گری نمی توان كرد. رأی من این است كه باید پیش فلقراط پادشاه شامس بروی، تو و او از یك گوهر و دودمانید او ترا به خوشرویی و مهربانی می پذیرد. در آن جا به شادكامی و آسایش و خرمی زندگی خواهی كرد. من همسفرت می شوم تا شریك رنج و راحتت باشم. پس از سپری شدن دو روز
به كشتی نشستند هر دو جوان
شده شان سخنها ز هر كس نهان
پس از سپردن دریا بی هیچ رنج به شامس رسیدند. از كشتی پیاده شدند و به شهر درآمدند.
به هنگامی كه وامق از كنار بت شهر می گذشت عذرا را كه از بتكده بیرون می آمد دید. چنان در نظرش زیبا و دلستان آمد كه نمی توانست از او نظر برگیرد. عذرا نیز برابر خود جوانی دید آراسته و خوش منظر. بی اختیار بر جای ایستاد دمی چند به روی و موی و بالایش نگریست و بدان نگاه!
دل هر دو برنا برآمد به جوش
تو گفتی جدا ماند جانشان ز هوش
از آن كه
ز دیدار خیزد همه رستخیز
برآید به مغز آتش مهر تیز
عذرا به اشاره دست مادرش را كه در آن نزدیك ایستاده بود نزد خود خواند. او نیز از آن همه زیبایی و دلاویزی در شگفت شد و گفت من حدیث ترا به حضرت شاه می گویم تا چه فرماید. از روی دیگر عذار چنان به دیدن روی دلفروز وامق مایل شده بود كه دقیقه ای چند درنگ كرد و همراه مادرش نرفت تا رنگ زرد و آشفتگیش افشاگر راز دلباختگیش نباشد.
وامق نیز به كار خویش درماند و به خود گفت: دریغ كه بخت بد مرا به حال خویش رها
نمی كند.
چه پتیاره پیش متن آورد باز
كه دل را غم آورد و جان را گداز
كه داند كنون كان چه دلخواه بود
پری بود یا بر زمین ماه بود.
چون طوفان آشفتگی و پریشان دلی و اشكباری دوست همسفرش را دید دانست چه سودا در سرش افتاده. پندش داد و گفت وفا دارم دم اژدها را پذیره مشو، اندیشه باطل را از سرت به در كن و به راه ناصواب پای منه. و چون دید پندش در او در نمی گیرد پیش بت رفت و به زاری گفت:
نگه دار فرهنگ و رای روان
بر این دلشكسته غریب جوان

ز بیدادی از خانه بگریخته
به دندان مرگ اندر آویخته
از روی دیگر چون عذرا به خانه بازگشت بر این امید بود كه مادرش شاه را از حال وامق آگاه كنداما چون یانی وعده اش را فراموش كرده بود عذرا به لطایف الحیل وی را بر سر پیمان آورد. مادر عذرا نزد همسرش رفت. از وامق و آراستگی و شایستگی او تعریف بسیار كرد و گفت:
به شامس به زنهار شاه آمده است
بدین نامور بارگاه آمده است
یكی نامجوی به بالای سرو
بنفشه دمیده به خون تذرو
شاه به دیدن او مایل شد و به سپسالار بارش فرمان داد باره ای نزدیك بتكده ببرد وی را بجوید بر اسب بنشاند و بیاورد و سالار بار چنان كرد كه شاه فرموده بود، و چون وامق را دید بر او تعظیم كرد، و گفت ای جوان خوب چهر، شاه تر احضار فرموده با من بیا تا به بارگاه او برویم. وامق فرمان برد و چون به در كاخ رسید فلقراط به پیشبازش رفت به گرمی و مهربانی وی را پذیره شد و نواخت و در پر پایه ترین جا نشاند و
بدو گفت كام تو كام منست
به دیدار تو چشم من روشن است

سوی خانه و شهر خویش آمدی
خرد را به فرهنگ بیش آمدی
در این هنگام یانی در حالی كه دست عذرا را در دست گرفته بود وارد مجلس شد، و همین كه وامق عذرا را به آن آراستگی و جلوه دید چنان ماهی كه از آب به خاك افتاده باشد دلش تپید.
فلقراط را ندیمی بود خردمند و دانشمند و نامش مجینوس بود. از نظر بازیها و نگاههای دزدانه وامق و عذرا به یكدگر، دانست كه آن دو به هم دل باخته اند.
همی دید دزدیده دیدارشان
ز پیوستن مهر بسیارشان
عذرا چون به جان و دل شیفته و فریفته وامق شد خواست اندازه دانش و سخنوری وی را دریابد و مجینوس را وادار كرد كه او را بیازماید. آن مرد دانا و هوشیوار در حضر شاه و همسرش و گروهی از بزرگان در زمینه های گوناگون پرسشهایی از وامق كرد، و چون جوابهای سنجیده شنید همه از دانش بسیار و حاضر جوابیش در عجب ماندند و گفتند
كه دیدی كه هرگز جوانی چنوی
به گفتار و فرهنگ بالا و روی

بگفتند هر گز نه ما دیده ایم
نه از كس به گفتار بشنیده ایم

به بخت تو ای نامور شهریار
به دست تو انداختش روزگار

آن روز و روزهای دیگر برای وامق و طوفان طعامهای نیكو و شایسته آماده كردند. روز دیگر چوگان بازی به بازی درآمدند و وامق چنان هنرنمایی كرد كه بینندگان به حیرت درافتادند اما چند روز بعد كه شاه خواست عذرا را كه چون مردان جنگ آزموده بود با وامق مقابل كند وامق فرمان نبرد. پوزشگری را سر بر پای پادشاه گذاشت و گفت: مرا شرم می آید كه با فرزند تو مبارزه كنم چه اگر بادی بر او وزد و تار مویش را بجنباند چنان بر باد می آشوبم كه آن را از جنبش باز دارم. اما اگر پادشاه بر این رای است كه زور و بازوی مرا بیازماید
اگر دشمنی هست پرخاشجوی
سزد گر فرستی مرا پیش اوی

چو من برگشایم به میدان عنان
بكاومش دیده به نوك ستان

ببیند سر خویش با خاك پست
اگر شیر شرزه است یا پیل مست
شاه بر هوشمندی و فرخنده رایی او آفرین خواند
از روی دیگر فلقراط رامشگری داشت به نام رنقدوس. او جهاندیده و هنرور، و در ایران و روم و هندوستان معروف بود. برای شاه بربط و دیگر وسایل موسیقی می ساخت و سرود
می سرود. روزی در حضور شاه و وامق و عذرا و بزرگان دربار سرودی خواند كه در دل وامق چنان اثر كرد كه به جایگاه خاص خود رفت، رو به ‌آسمان كرد، و به زاری گفت: ای داور دادگر
گواه تو بر من به دل سوختن
به مغز اندرون آتش افروختن

غمم كوه و موم این دل مهرجوی
چگونه كشم كوه را من به موی

شكسته است و خسته است اندر تنم
به رنج دل اندر همی بشكنم

تو مپسند از آن كس كه بر من جهان
چنین تیره كرد آشكار و نهان

مرا بسته دارد به بند نیاز
خود آرام كرده به شادی و ناز

ستاره تو گفتی به خواب اندرست
سپهر رونده به آب اندرست
چون عمر روز به آخر رسید و تاریكی شب بر همه جا سایه گسترد از بی خودی به باغی كه خوابگه عذرا در آن بود رفت. چون به آن جا رسید گفت: این زندگی پر از ملال مرا از جان خود بیزار كرده،چه خوش باشد كه به ناگاه بمیرم. آن گاه سر به آستان خوابگه معشوق گذاشت آن را بوسید و به جایگاه خویش بازگشت.
فلاطوس یكی از بزرگان دربار فلقراط بود كه همه دانشها را می دانست، پادشاه آموزگاری عذرا را به او سپرده بود. فلاطوس چنانكه وظیفه اش بود ساعتی از عذرا دور و غافل نمی شد و همیشه چون سایه او را دنبال می كرد. اما چنان روی نمود كه شبی فرصت یافت و به خلوتگه وامق رفت. فلاطوس به كار و دیدار او آگاه شد كه
بسی آزمودند كارآگهان
چنین كار هرگز نماند نهان
فلاطوس عذرا را به تلخی سرزنش كرد؛ و
به عذرا چنین گفت: اندر جهان
بلا به تر از هر زنی در زمان
تو اندر جهان از چه تنگ آمدی
كه بر دوره خویش ننگ آمدی
به یك بار شرمت برون شد ز چشم
ز بی شرمی خویش نادیدت خشم
چنان شد كه شاه نیز از دیدار پنهانی دخترش با وامق آگاه گردید و او را به سختی ملامت كرد. عذرا از تلخگویی و شماتت پدرش چنان دل آزرده شد كه از هوش رفت و بر زمین افتاد. فلقراط از آن ستم بزرگ كه به دخترش كرده بود پشیمان گشت، وی را به هوش آورد و چون عذرا تنها ماند بر بخت ناسازگار خود نفرین كرد، گریست و به درد گفت:
كه در شهر خویش اندرین بوستان
چنانم كه در دشت و شهر كسان
سرای پدر گشته زندان من
غریوان دو مرجان خندان من
همی كند آن گلرخ نورسید
همی خون چكانید بر شنبلید
همی گفت ای بخت ناسازگار
چرا تلخ كردی مرا روزگار
آن گاه فلاطوس نزد وامق و طوفان رفت و به خشم و عتاب
به طوفان چنین گفت كای بد نشان
شده نام تو گم ز گردنكشان
مگر خانه دیو آهرمن است
كه تخم تباهی بدو اندر است
شما را فلقراط بنواخته است
به كاخ اندرون جایگه ساخته است
و چندان با وامق به درشتی و ناهمواری سخن گفت كه
پذیرفت وامق روشن خرد
كه هرگز به عذرا به بد ننگرد
دل وامق و عذرا از ستمی كه از پدر و تعلیم گر بر آنان می رفت غمگین وپر اندوه بود عذرا وقتی به یاد می آورد كه دلدارش را به ستم از او دور كرده اند.
همی كرد در خانه در دل خروش
تو گفتی روانش برآمد به جوش
گشاد از دو مشكین كمندش گره
ز لاله همی كند مشكین زره
همی گفت وامق دل از مهر من
برید و نخواهد همی چهر من
كسی را چیزی بود آرزو
بجوید ز هر كس بگوید كه كو
بیامد كنون مرگ نزدیك من
به گوهر شود جان تاریك من
تن وامق اندر جهان زنده باد
برو بر شب و روز فرخنده باد
چون من گیرم اندر دل خاك جای
روان بگذرانم به دیگر سرای
دلش باد خر به سوی دگر
به از من روی و به موی دگر
باری پس از مدتی یانی بر اثر غم و اندوهی كه دل و جان دخترش را فشرده بود جان سپرد. فلقراط نیز در جنگ با دشمن كشته، و عذرا به چنگ خصم اسیر شد. منقلوس نامی او را در جزیره كیوس خرید و دمخینوس كه كارش بازرگانی بود وی را از او دزدید. این دختر تیره روز كه از گاه جوانی بخت از او برگشته بود سالیانی از عمرش را به بردگی و حسرت گذراند و سرانجام به ناكامی درگذشت. (منبع)

 

قسمتی از داستان وامق و عذرا را همراه با آواز ایرج بشنوید.

 

 ترانه های زیر برگرفته از مجموعه "سکوت شکسته" است که توسط آقای راسخی نژاد جمع آوری شده ، که شامل صد ترانه ماندگار است در مطالب بعدی قسمت های دیگری را نیز تقدیم میکنم.

 

 

به کنارم بنشین

تا آساید ، دل آزارم ، بنشین ، به کنارم بنشین
بنشین ای گل ، به کنارم بنشین ، دل زارم بنشین
سوز دل می دانی ، بنشین تا بنشانی ، آتش دل را
یک نفس مرو ، که جز غم ، همنفس ندارم
یار کس مشو ، که من هم ، جز تو کس ندارم
ای پری بنه به یک سو ، ناز و دلفریبی
تا نصیبی از تو یابد جان بی نصیبی
ماه من به دامنم بنشین
کز غمت ستاره بارم

شکوه ها ز دوریت هر شب
با مه و ستاره دارم
من چه باشم بسته ی بندت
نیمه ی جانی ، صید کمندت
آرزومندت
از غمت چون ابرِ بهارم
ای به از گل های بهاری
روی دلبندت
ای شمع و طرب
سوزم همه شب
بنشین که شود طی ، شب تارم بنشین ، به کنارم بنشین
مرو مرو مه بی تابم من
درون آتش و آبم من

دانلود

 

آمد نوبهار

آمد نوبهار ، طی شد هجر یار
مطرب نی بزن ساقی می بیار
بازا ای رمیده بخت من
بوسی ده دل مرا مشکن
تا از آن لبان میگونت
می نوشم به جای خون خوردن
آمد نوبهار ، طی شد هجر یار
مطرب نی بزن ساقی می بیار
خوش بود در پای لاله
پر کنی هر دم پیاله
ناله تا به کی ؟
خندان لب شو همچو جام می
چون بهار عشرت و طرب
باشدش خزان غم ز پی
بر سر چمن بزن قدم
می بزن به بانگ چنگ و نی
آمد نوبهار ، طی شد هجر یار
مطرب نی بزن ساقی می بیار
ای گل در چمن بیا با من
پر کن از گل چمن دامن
سر بنهم به روی دامانت
می نوشم به پای گل ها من
خوش بود در پای لاله
پر کنی هر دم پیاله
ناله تا به کی ؟
خندان لب شو همچو جام می
از چه روی ز جلوه ی بهار
ای بهار من تو غافلی ؟
روی خود ز عاشقی متاب ، ای صفا اگر که عاقلی
آمد نوبهار ، طی شد هجر یار ،
مطرب نی بزن ساقی می بیار

دانلود

 

آمدی

آمدی آمدی که سر آید انتظار تو

آمدی آمدی که بمیرم در کنار تو

می دانستم در این خلوت به امیدم بنشستی شده ای بی تاب

آری ،دارم شوق رویت که به خوابم که نباشد خواب

گه به تو پا بندم من ز عشق تو خرسندم من

به دامنت سر بگذارم جور زمان گر بگذارد

بیم رقیب گر برخیزد ، جور زمان گر بگذارد با تو سر خوشم

جانم ز وصالت خرسند است

بختم ز وفایت بیدار است

بر لب به نگاهت لبخند است

قلبم ز محبت سرشار است

گل با رویت به چشمم خار است

جز این دل شکسته گو چه دارم من

تا بیفشانم زیر پای تو

ای آرزوی جانم من نمی خواهم جز وفای تو جز وفای تو

دانلود

 

عاشقم من

عاشقم من عاشقی بی قرارم
کس ندارد خبر از دل زارم

آرزویی جز تو در دل ندارم
عاشقم من عاشقی بی قرارم
کس ندارد خبر از دل زارم

آرزویی جز تو در دل ندارم
من به لبخندی از تو خرسندم
مهر تو ای مه آرزومندم
بر تو پابندم
از تو وفا خواهم
من ز خدا خواهم
تا به رهت بازم جان
تا به تو پیوستم
از هم بگسستم
بر تو فدا سازم جان
عاشقم من عاشقی بی قرارم
کس ندارد خبر از دل زارم

آرزویی جز تو در دل ندارم
من به لبخندی از تو خرسندم
مهر تو ای مه آرزومندم
بر تو پابندم
از تو وفا خواهم
من ز خدا خواهم
تا به رهت بازم جان
تا به تو پیوستم
از هم بگسستم
بر تو فدا سازم جان
خیزو با من در افقها سفر کن
دل نوازی چون نسیم سحرگاه
ساز دل را نغمه گر کن
همچو بلبل نغمه سر کن
نغمه گر کن
همچو بلبل نغمه سر کن

دانلود

 

آتش کاروان

آتشی ز كاروان جدا مانده

این نشان ز كاوارن به جا مانده

یك جهان شراره ، تنها

مانده در میان صحرا

به درد خود سوزد

به سوز خود سازد

سوزد از جفای دوران

فتنه و بلای توفان

فنای او خواهد

به سوی او تازد

من هم ای یاران تنها ماندم

آتشی بودم بر جا ماندم

با این گرمی جان

در ره مانده حیران

این غم خود به كجا ببرم ؟

با این جان لرزان

با این پای لغزان

ره به كجا ز بلا برم ؟

می شوزم گر چه با بی پروایی

می لرزم بر خود از این تنهایی

من هم ای یاران تنها ماندم

آتشی بودم بر جا ماندم

آتشین خو هستی سوزم

شعله جانی بزم افروزم

بی پناهی محفل آرا

بی نصیبی تیره روزم

من هم ای یاران تنها ماندم

آتشی بودم بر جا ماندم

دانلود

 

 بنده عشق

ساقی امشب ما را دیوانه کردی
ما را بی خود از یک پیمانه کردی
از جانبازی هرگز پروا نکردم
دل را شمع و جان را پروانه کردی
جان را پروانه کردی
ما را با افسونت افسانه کردی
یادم کن ای بخت من یادم کن
شادم کن با بوسه ای شادم کن
بنده ی عشقم در کویت حلقه به گوشم من
بی لب نوشینت ای جان باده ننوشم من
همچو می از غم دوری تو از چه نجوشم من

چون سر ذلف تو در به در و خانه به دوشم من
ما را با افسونت افسانه کردی
دل را شمع و جان را پروانه کردی
جان را پروانه کردی
یادم کن ای بخت من یادم کن
شادم کن با بوسه ای شادم کن
آه ، که سراپا جور و جفایی
نه وفا داری ، نه صفایی
که سراپا جور و جفایی
نه وفا داری ، نه صفایی
یادم کن ای بخت من یادم کن
شادم کن با بوسه ای شادم کن

دانلود 

بازگشته

امید جانم ز سفر بازآمد
شکر دهانم ز سفر بازامد
عزیز آن که بی خبر
به ناگهان رود سحر
چو ندارد دیگر دلبندی
به لبش ننشیند لبخندی
چو غنچه ی سپیده دم
شکفته شد لبم ز هم
که شنیدم یارم بازآمد
ز سفر غمخوارم بازآمد
همچنان ، که عاقبت
پس از همه شب بدمد سحر ، ناگهان
نگار من ، چنان مهِ نو آمد از سفر
همچنان ، که عاقبت
پس از همه شب بدمد سحر ، ناگهان
نگارِ من ، چنان مِه نو آمد از سفر
من هم ، پس از آن دوری

بعد از ، غم مهجوری
یک شاخه ی گل
بردم به برش
یک شاخه ی گل
بردم به برش
دیدم ، که نگارِ من
سرخوش ، ز کنار من
بگذشت و به بر
یارِ دگرش
بگذشت و به بر
یار دگرش
وای از آن گلی که دست من بود
خموش و یک جهان سخن بود
خموش و یک جهان سخن بود
گل ، که شهره شد به بی وفایی
ز دیدن چنین جدایی

 

دانلود

 

جام طلا

سحر که از کوه بلند ، جام طلا سر می زنه
بیا بریم صحرا که دل ، بهر خداش پر می زنه
بیا بریم چون کیجا ، دنبال اون مرد جوون
تا دامن چین دار خود ، پر بکنیم لاله و ریحون
مرغک زیبا ، روی چمن ها ، می خونه
نغمه ی شورش ، کرده دلم را ، دیوونه
دفتر گل درِ مکتب بستان ، بگشوده ست
بلبل از اینها ، درس وفایی ، می خوونه
ما همه اهل صفاییم ، دشمن جور و جفاییم ، بنده ی خاص خداییم
سحر که از کوه بلند ، جام طلا سر می زنه
بیا بریم صحرا که دل ، بهر خداش پر می زنه
بیا بریم چون کیجا ، دنبال اون مرد جوون
تا دامن چین دار خود ، پر بکنیم لاله و ریحون
مرغک زیبا ، روی چمن ها ، می خونه
نغمه ی شورش ، کرده دلم را ، دیوونه
دفتر گل در مکتب بستان ، بگشوده ست
بلبل از اینها ، درس وفایی ، می خوونه
ما همه اهل صفاییم ، دشمن جور و جفاییم ، بنده ی خاص خداییم

 

دانلود

 

می گذرم

می گذرم ، می گذرم

ز برای تو از جان می گذرم

ز دیار تو گریان می گذرم

اشك و آهم

زاد راهم

می روم دست دعا

بر آسمان دارم

دور از یاران ، افتان ، خیزان

می روم دام بلا ، به پای جان دارم

من و سوز عشق و خانه بدوشی

من وشام هجر و كنج خموشی

ره بی پایانی دارم من

سر بی سامانی دارم من

من از شهر تو چون نالان می گذرم

تنها سایه من باشد همفسرم

این عشق تو مرا بنگر تا كجا شانده

دست از دلم بدار كه دگر طاقتم نمانده

من از شهر تو چون نالان می گذرم

تنها سایه من باشد همسفرم

این عشق تو مرا ، بنگر تا كجا كشانده

دست از دلم بدار كه دگر طاقتم نمانده

دل سنگت كجا درد مرا می داند

غم و رنج مرا تنها خدا میداند

دانلود

 

موج

من موجی دربه درم
از دنیا بی خبرم
بحر خروشان منزلِ من
سیلی طوفان حاصل من
بر لب آید نفسم
چون بر ساحل برسم
سنگ جفا کوبد به سرم
می کند از نو در به درم
من هم سوی دریا
ناله کنان ، برگردم
سوی هم دردانم
از دل و جان ، برگردم
بی تاب و زار و لرزان برگردم
بی تاب و زار و لرزان برگردم
بار دگر ، غمزده تر ، بروم
ز ساحل غم سوی دریا من
می کِشد و می کُشدم ، بنگر
امید دلم ، چه کند با من
من طفل طوفان شده ام
موجم سرگردان شده ام
من طفل طوفان شده ام
موجم سرگردان شده ام
آه ، که بود ، شب من ، طوفانی
در ، شب من نبود ، پایانی
زنده ام از بی آرامی
ترسم که بمیرم چو بیاسایم
جز در دل طوفان نبود جایم
من عشقی جان فرسا می خواهم
دریایی طوفان زا می خواهم
من طفل طوفان شده ام

موجم سرگردان شده ام
من طفل طوفان شده ام
موجم سرگردان شده ام
من طفل طوفان شده ام
موجم سرگردان شده ام

دانلود

 

سفرکرده

کجا سفر رفتی
که بی خبر رفتی
اشکم را چرا ندیدی ؟
از دلِ من چرا بریدی ؟
پا از من ، چرا کشیدی ؟
که پیش چشمم ، بر دگر رفتی
پا از من ، چرا کشیدی ؟
که پیش چشمم ، بر دگر رفتی
بیا به بالینم ، که جان مسکینم

تابِ غم ، دگر ندارد
جز بر تو نظر ندارد
جان ، بی تو ثمر ندارد
مگر چه کردم ؟
که بی خبر رفتی
چه قصّه ها که از وفا گفتی با من
تو بی محبتی کنون جانا یا من
تو چنان شرر ، به خدا خبر ، ز خدا نداری
رَوَد آتش از ، سرِ آن سرا ، که تو پاگذاری
سوزِ دلم را تو ندانی
آتش جانم ننشانی
با غمت ، درآمیزم ، از بلا نپرهیزم
پیش از آن برم بنشین کز میانه برخیزم

رو به تو کردم ، به خدا خو به تو کردم ، که هم آغوش تو باشم
دل به تو بستم ، به امیدت بنشستم ، که قدح نوش تو باشم
چه شود اگر نفس سحر ، خبری ، زِ توآرد
به کس دگر ، نکنم نظر که دلم ، نگذارد

رو به تو کردم ، به خدا خو به تو کردم ، که هم آغوش تو باشم
دل به تو بستم ، به امیدت بنشستم ، که قدح نوش تو باشم
چه شود اگر نفس سحر ، خبری ، زِ توآرد
به کس دگر ، نکنم نظر که دلم ، نگذارد
رفتی و صبر و قرار مرا بردی بردی
طاقت این دلِ زارِ مرا بردی بردی
رفتی و صبر و قرار مرا بردی بردی
طاقت این دلِ زارِ مرا بردی بردی
کجا سفر رفتی
که بی خبر رفتی

دانلود

 بگذشته

متن ترانه در دسترس نبود !

دانلود

 

یادت میاد

متن ترانه در دسترس نبود !

دانلود

 

رفتی

متن ترانه در دسترس نبود !

دانلود

 

برای تو

متن ترانه در دسترس نبود !

دانلود

 

برای دیدن مشخصات ترانه ها ، بر روی عکس کلیک کنید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 17:33  توسط صالحی  |